مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )
37
زينت المجالس ( فارسى )
با وى گفت اينجا كه تو نشستهء جاى قرار نيست كه در اينموضع شير و انواع سباع بسيار است صلاح تو در آنست كه بصومعه من درآئى تا از آفت شير و پلنگ ايمن گردى عامر گفت تو ترسائى و من مسلمان هرگز با تو مرافقت ننمايم از خداوند تعالى شرم ميدارم كه بجهة محبت جان پناه بدشمنان برم و ترسا الحاح و مبالغه نموده مفيد نيفتاد بالضرورة در صومعه را بسته به كار خود مشغول گشت و چون پارهء از شب بگذشت ترسا را دل بجانب وى نگرانشده به بام صومعه درآمده عامر را در نماز ايستاده ديد و شيران آمده در پيش او سر بر دست نهاده بخفتند و او را پاسبانى ميكردند و چون نماز تمام كرد شيرانرا گفت اگر شما را بمهمى فرستادهاند به كار خود مشغول شويد و اگر به پاسبانى آمدهايد ما را احتياج به پاسبانى نيست بازگرديد و وقت مرا پريشان مداريد چون اينسخن بر زبان آورد شيران دم خود را در حركت آورده بازگرديدند و چون راهب اينحالترا مشاهده نمود از بام صومعه فرود آمده در پاى وى افتاد و گفت كيستى جوابداد كه من بدترين مسلمانانم و مرا بسبب بدى از شهر بيرون كردهاند ترسا گفت جماعتيكه بدترين ايشانرا مرتبه و منزلت بدرگاه صمديت اين باشد حال بهترين اينطايفه چه باشد فى الحال بسعادت اسلام استسعاد يافت ( ذكر شيخ ابو الحسن نورى ) بكمال باطنى و جمال ظاهرى از ابناى زمان متفرد و ممتاز بود و در كمالات نفسانى و تاييدات ربانى ممتاز و مستثنى مينمود عمرو بن مالك گويد كه وقتى تنگدست شدم و سيصد درم وام بر من جمعشد و غريمان تقاضا ميكردند و وقت مرا مشوش ميداشتند و هيچ چاره نميدانستم الا آنكه به خدمت شيخ ابو الحسن نورى روم و حال خود را با وى تقرير كنم شايد كه بهمت مدد فرمايد در طلب او شتافتم گفتند بصحرا بيرون رفت ، بر اثر او بصحرا رفتم او را ديدم در ميان درختان بر لب آب و لحافى برسر كشيده و خفته چون مرا ديد سربرآورد و گفت ايجوانمرد او زندهايست كه هرگز نميرد از من چه ميخواهى پس دست در زير بغل كرده و صرهء بيرون آورد پيش من انداخت و گفت بگير و هم از اينجا باز گرد و وقت مرا پريشان مكن عمرو گويد صره برداشتم و شمردم سيصد درم در او بود بغريمان دادم و از زحمت تقاضاى ايشان خلاصى يافتم شب بخواب ديدم كه شخصى با من گفت نميترسى كه وقت دوستان خدا را مشوش ميدارى بعد از آن با آن جناب هرگز گستاخى نكردم حكايت : در كتاب ميزان الصالحين از ذو النون مصرى روايت كرده